s
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥  

س


 
 
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥  

 
hk واصف بیدگلی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  

تازه ایام عزا شد

نه فلک ماتم سرا شد.


کلمات کلیدی: بیدگلی ،کلمات کلیدی: واصف بیدگلی ،کلمات کلیدی: محرم ،کلمات کلیدی: farzanegan
 
 
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧  

دیری است در این وبلاگ ننوشته ام و نوشته هایم در وبلاگ www.vigol.blogfa.com هم کمرنگ شده ولی همچنان می خوانم


 
www.vigol.blogfa.com
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥  

آدرس جدید وبلاگ www.vigol.blogfa.com


کلمات کلیدی: ویگل ،کلمات کلیدی: فرزانگان بیدگلی
 
شعری از شاملو
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  

جخ امروز
از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است.


نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست.
بارها به خونمان کشیدند
به یاد آر
و تنها دست آورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.


اعراب فریب ام دادند
برج موریانه را به دستان پرپینه ی خویش بر ایشان در گشودم
مرا و همه گان را بر نطع سیاه نشاندند و
گردن زدند.


نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطی ام دانستند.
آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود!


به یاد آر
که تنها دست آورد کشتار
جل پاره ی بی قدر عورت ما بود.


خوش بینی ی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همه گان را گردن زدند
یوغ ورزاو بر گردنمان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که باز مانده گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.


کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جست و جوی ایمان
تنها فضیلت ما باشد.


به یاد آر
تاریخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی.
نه
جخ امروز
از مادر
نزاده ام.

احمد شاملو


کلمات کلیدی: شاملو
 
مکارم نژاد
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  

چهارشنبه به اتفاق دوستان فرصتی دست داد تا با آقای مکارم نژاد رئیس سابق اداره اموزش و پرورش آران و بیدگل دیداری داشته باشیم .هدف اصلی این دیدار کوتاه بیشتر از انکه شناخت تمام زوایای شخصیتی ایشان باشد ادای احترام به مردی بود که سالها در کسوت معلمی روزگار گذرانده است .

یکی از انفاق های قابل پیش بینی بعداز مدیریت ایشان توقف انتشار خبرنامه داخلی این اداره بود که با نام طنین و به سردبیری حیدر عنایتی در حدود ٧٩ شماره منتشر شده بود . ولی اتفاق غیرقابل پیش بینی دیگر برخورد حذفی با نام او پس از تصدی او بر اموزش و پرورش است که دلایل آن برای من مبهم است .

البته در دیداری که با او انجام شد آنقدر بزرگی و متانت و البته مدیریت بر اوضاع در شخصیت او موج می زد که این کف های زودگذر را نمی دید .

 


 
افتابکاران
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤  

 

 

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون (۲)

کوهها لاله زارن، لاله‌ها بیدارن

تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو میکارن (۲)

توی کوهستون، دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه‌اش جان جان جان (۲)

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون (۲)

لبش خنده نور

دلش شعله شور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور (۲)

توی کوهستون، دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه‌اش جان جان جان (۲)

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره (۲

بارها و بارها این سرود زنده و جاندار را خوانده ام و در هر بار خوانش یاد کسانی بوده ام که این سرود  را  خوانده اند و در پای آن جان داده اند و اگر امروز دوباره این سرود خوانده می شود جای تامل دارد . تاملی به اندازه تمام واژگونی ها و ...

 


کلمات کلیدی: زمستون ،کلمات کلیدی: افتابکاران
 
روز
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱  

 

یکی از نویسندگان یک نشریه بسیار کوچک محلی به نام >تربه< چند روز پیش بازداشت  و پس از رضایت دادن یکی از مسئولین میراث فرهنگی آزاد شد .

روز جهانی توسعه فرهنگی گرامی باد ؟


کلمات کلیدی: توسعه فرهنگی ،کلمات کلیدی: تربه ،کلمات کلیدی: فرزانگان بیدگلی
 
دکتر اسلامی و کتاب جدبد
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  

مباحثی در تئوری و مدیریت مالی عنوان سومین کتاب دکتر غلامرضا اسلامی بیدگلی است که روانه بازار شده است .

توضیح در باره این کتاب در سایت : http://eslamibidgoli.ir/


کلمات کلیدی: دکتر اسلامی بیدگلی
 
بخش دوم نوشته دکتر ریاحی خویی در باره شاهنامه
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  

شاهنامه، حماسه انسانى

وجود فردوسى لبریز ازعواطف و احساسات لطیف و شریف انسانى است. درد همه دردمندان بر دلش سنگینى مى‏کند: کودکان بى‏مادر، اسیران بى‏پناه، وامداران تهیدست آبرومند، پیران نیازمندى که فقر خود را از دیگران پنهان مى‏دارند. از غم پهلوانان مورد علاقه‏اش غمگین است، و اگر سرنوشت آنان رابه کارى ناکردنى وا مى‏دارد، خشمگین مى‏شود ومى‏گوید: «دل نازک از رستم آید به خشم!» مهرورزیدن به فرزندان راوظیفه طبیعى پدر ومادر مى‏داند، و از اینکه سام، زال نوزاد را به سبب سپیدى مویش دور مى‏اندازد دلتنگ است:‏

یـکى داستان زد بر این شیر پیر

کجا کرده بُد بچه را سیر شیر،

که گر من تو را خون دل دادمى

سپـاس ایـچ بر سرّت ننهادمى،

کـه تو خود مرا ویژه خون دلى

دلـم بگسلد گر ز من بگسلى‏

دد و دام بـر بـچـه از آدمــى

بسى مـهربـان‏تر ز روى زمـى

بعدها وقتى زال دل به رودابه مى‏بندد و سام با این پیوند مخالف است، چنین گله مى‏کند:‏

یکى مرغ پرورده‏ام خاک خَورد

به گیتى مرا نیست با کس نبرد

ز مـادر بــزادم، بـینـداخـتـى

بـه کـوه اندرم جایگه ساختى

نه گهواره دیدم، نه پستان، نه شهر

نه از هیچ خَوشْى مرا بود بهر

تو را با جهان آفرین است جنگ

که از چه سیاه و سپید است رنگ

وقتى رستم فرزندش سهراب را نمى‏شناسد و جگرش را مى‏شکافد، فردوسى حیرتى اندوهبار دارد:‏

جهانا، شگفتا که کردار توست

هم از تو شکسته، هـم از تو درست

از ایـن دو یکى را نجنبید مهر

خـرد دور بُـد، مـهر ننمود چهر

همـه بـچه را بـازدانـد ستـور

چه ماهى به دریا، چه در دشت گور

نـدانـد همى مردم از رنج آز

یـکى دشـمنى را ز فـرزند باز

روزى که سیاوش دل آزرده ایران را ترک مى‏کند و به توران پناه مى‏برد، سخنان او و گله‏هایش از کاووس از دل پردرد فردوسى برخاسته است:‏

کـه مـن بـا جوانى خـرد یافتم

بـه هـر نیـک و بد تیز بشتافتم

از آن آتـشِ مـغـز شـاه جـهان

دل مـن بر افروخت اندر نهان

شبستان او درد من شد نخست

ز خون دلم رخ ببایست شست

ببـایست بـر کوه آتش گذشت

مرا زار بگریست آهو به دشت

وز آن ننگ و خوارى به جنگ آمدم

خـرامان بـه جنگ نهنگ آمدم

دو کشور بدان آشتى شاد گشت

دل شـاه چـون تیغ پولاد گشت

نیـامـد هـمى هیچ کارش پسند

گـشادن همان و همان بـود بند

چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

بـرِسـیر بـوده، نـبـاشـیم دیـر!‏

پیش از آن نخستین بار که کاووس بر گناهکارى سودابه آگاه مى‏شود، تصمیم به کشتن او مى‏گیرد:‏

به دل گفت کاین را به شمشیر تیز

ببـایـد کنـون کـردنش ریز ریز

با خود مى‏اندیشد و دلایلى مانع اجراى تصمیم مى‏شود که مهمتر از همه آنها وجود کودکان خردسال است.‏

چهارم کزو کودکان داشت خرد

غم خرد را، خرد نتوان شمرد!

نوش زاد پسر انوشیروان آیین مادرش را دارد، مسیحى است. وقتى پادشاه بیمار مى‏شود او نامه‏اى به قیصر روم مى‏نویسد و قیام مى‏کند. انوشیروان به رام برزین نگهبان مداین فرمان سرکوبى شورش را مى‏دهد؛ اما ضمن آن محبت پدرى را فراموش نمى‏کند و دستور مى‏دهد که نوش زاد در ایوان خود تحت نظر قرار گیرد و وسایل زندگى در اختیار او باشد:‏

نـبـایـد کـه آزار یـابـد تـنـش

شـود رخـنه از زخـم پیراهنش

هـم ایـوان او بـه که زندان بود

هر آن کس که او را به فرمان بود

در گـنـج یـکسر بـدو در، مبند

وگر چه چنین خوار گشت ارجمند

ز پـوشیـدنى‏هـا و از خـوردنى

ز افگـنـدنـى هـم ز گـستـردنى

بـر او هیچ تنـگى نیاید به چیز

جز این، آن سخنها نیرزد به نیز

حالا شما این تدبیر و محبت پدرانه را مقایسه کنید با روش پادشاهانی که فرزندان خود را به اندک بهانه مى‏کشتند و یا کور مى‏کردند و این به تقلید سلاطین عثمانى بود که جز ولیعهد همه فرزندان خود را از میان مى‏بردند و مصالح مردم را بهانه مى‏کردند که ممکن است آنها بعد از مرگ سلطان از جانشین قانونى او اطاعت نکنند و جنگ خانگى راه افتد و خون مردمان ریخته شود!‏



ستم‏ستیزى

آنچه فردوسى در نکوهش پادشاهان ناشایسته و بیدادگر سروده، در هیچ کتابى نمى‏توان یافت. از ضحاک و اسکندر بگذریم که نفس استیلاى آنها برایران ظلم بود. جمشید را ببینیم که با آنهمه قدرت و جلال و شکوه وقتى به فریب اهریمن از راه به در شد و دست به بیداد گشود، فرّ ایزدى از او برگشت و به اره ضحاک به دونیم گردید. کاووس را ببینیم که به سبب بى خردى و سبکسرى مورد نفرت و سرزنش ایرانیان بود. گشتاسب را ببینیم که سلطنت را به زور از پدر گرفت و به بهانه گسترش دین بهى خونریزیها به راه انداخت و براى حفظ تاج و تخت، مهر پدر و فرزندى را یکسو نهاد و اسفندیار را به کشتن داد. و مورد نفرت همگان شد و پسرش پشوتن آن نفرت را چنین بیان کرد:‏

بـه آواز گفت: اى سرِ سرکشان

ز بـرگـشتـن کارت آمد نشان

تو زین با تن خویش بد کرده‏اى

دم از شـهـریـاران بـرآورده‏اى

ز تـو دور شـد فـره و بـخردى

بـیـابى تـو پادافــره ایــزدى

پسر را به خون دادى از بهر تخت

که مه تخت بیناد چشمت نه بخت

جـهانى پـر از دشمن و پُر بَدان

نـمـانـد بـه تو تاج تا جاودان

بـدین گیتى‏ات در، نکوهش بود

بـه روزشـمارت پـژوهش بود

شیرویه پسر خسروپرویز رابنگریم که چون فردوسى او را در کشتن پدر گناهکار مى‏داند، نکوهش او رادر مویه گرى باربد بر پرویز مى‏آورد، و در جاهاى دیگر او را «شوم» و «ناچیز» مى‏شمارد:‏

به شومى بزاد و به شومى بمرد

همان تخت شاهى پسر را سپرد

کـسى پـادشاهى کند هفت ماه

بـه هـشتـم ز کـافور یابد کلاه

کـند گـرد بـر گـردن خود بزه

از آن پـادشـاهـى چه یابد مزه!‏

*

نبـد پـادشـاهیش جز هفت ماه

تو خواهیش ناچیز خوان، خواه شاه!

به عقیده فردوسى، مشروعیت فرمانروایى که داشتن فر کیانى و فر ایزدى تعبیرات دیگرى از آن است، تا هنگامى است که پادشاه و کارگزارانش با داد و خرد و مردم دوستى حکومت مى‏کنند، و موجبات آسایش مردم و شادى دلهاى آنان را فراهم مى‏آورند و مردم از آنان خشنودند؛ اما آن روز که پادشاه ستم و بیدادى آغاز مى‏نهد و با بى‏خردى و هوسکارى از آسایش مردم غفلت مى‏ورزد، فر ایزدى از او جدا مى‏شود و روزگار عزتش به سر مى‏رسد. این همان چیزى است که امروز اراده مردم نامیده مى‏شود و در جوامع سعادتمندى که حاکمیت مردم برقرار است، به صورت رأى مردم و تمایل عمومى حکومت مى‏کند، و در جایى که مردم گرسنه و دلتنگ و ناخشنود باشند، ارباب قدرت را با دادن رأى منفى، و اگر نشد با شورش برکنار مى‏کنند.‏

حتى ضحاک بیدادگر هم به این نتیجه مى‏رسد که جز با تکیه بر حمایت مردم نمى‏توان سلطنت کرد، و چون از ناخشنودى عمومى آگاه مى‏شود، دستور مى‏دهد همگان جمع شوند و محضرى بنویسند (به تعبیر امروز طومار یا استشهاد) و از او اعلام پشتیبانى کنند.

کاوه آهنگر نماد ملت که ضحاک همه پسرانش جز یک تن را کشته بود، طومار را از هم مى‏درد و از کاخ بیرون مى‏آید و چرم آهنگرى خود را برسر نیزه مى‏کند و چون درفشى بر مى‏افرازد و پیشرو مردم براى برانداختن ظالم مى‏شود. یک نمونه دیگر را در سرانجام قباد پیروز مى‏بینیم. قباد سردار شایسته و پیروزمند خود سوفراى را مى‏کشد، مردم مى‏شورند و او را دربند مى‏کشند و براى مجازات به دست پسر سوفراى مى‏سپارند.‏هرمز پسر انوشیروان نیزنمونه شاه بد و منفور است. با اینکه پدرش به او نوشته بود که:‏

بـه کـردار شـاهـان پـیشین نگر

نـبـایـد کـه بـاشی مگر دادگر

کـه نـفریـن بـود بهر بیداد شاه

تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

اما او پند پدر را فراموش کرد و شیوه ضحاکى در پیش گرفت:‏

بـرآشفت و خوی بر آورد پیش

بیکسو شد از راه آیین و کیش

بزرگان و خردمندان را کشت، سردار لایق خود بهرام چوبین را تحقیر کرد و «پنبه و مقنعه و دوکدان» براى وى فرستاد. ناچار فریاد نارضایى برخاست که:‏

چـنین شـاه بـر گـاه هـرگز مباد

نه آن کس که گیرد از او نیز یاد!

بهرام چوبین که رستم روزگار خود بود، قیام کرد و قیام او تا دوره خسرو پرویز هم ادامه یافت و آنچنان محبوب مردم شد که بعدها «بهرام چوبین نامه»ها در سرگذشت او نوشتند. از خسروپرویز هم به سبب بى‏خردیها و هوسرانیها، فر کیانى دورشد. او را هم خلع کردند و کشتند.‏

در سراسر شاهنامه مى‏بینیم اگر چه اطاعت از پادشاه سنت است، اما این اطاعت مطلق و بى چون ‏و چرا نیست. رستم همچون پدرانش حامى فرمانروایان دادگرى چون کیقباد و کیخسرو بود؛ اما هنگامى که شاه بیدادگرى چون گشتاسب، اسفندیار را مى‏فرستد که او را دست بسته پیاده به درگاه کشاند، با برشمردن افتخارات خود و پدران خود مى‏گوید:‏

زمـین را سـراسـر هـمه گشته‌ام

بـسی شـاه بـیـدادگـر کشته‌ام

*

خودکامگى مایه تباهى است

از نظر فردوسى قدرت مطلقه به ظلم و تباهى مى‏انجامد. این درسى است که بهتر از همه جا آن را از زبان کیخسرو بیان مى‏کند. کیخسرو پادشاه آرمانى فردوسى است و همه شرایط را براى یک فرمانرواى خوب در خود جمع دارد: گوهر (که از فر یزدانى است)، نژاد (که از تخم پاک است)، هنر (که آموختنى است)، خرد (که شناخت نیک از بد است).‏

جهانجوی از این چار بُد بی نیاز

همش بخت سازنده بود از فراز

کیخسرو حکیمى است دادگر، و فرمانروایى او اوج پیروزى نیکى بر بدى است. در سلطنت پرجلال و شکوه خود دشمنان ایران را از میان بر مى‏دارد. با کشتن افراسیاب مظهر نیروهاى اهریمنى، انتقام خون سیاوش را مى‏گیرد. آنگاه در اوج پیروزى و کامیابى که دیگر دشمنى در برابر خود ندارد، با خود مى‏اندیشد که مبادا قدرت او را گمراه کند و مثل ضحاک و جمشید به تباهى کشاند:‏

روانـم نـبـایـد کـه آرد مـنـى

بـدانـدیـشى و کیش اهـریمنى

شوم بدکنش همچو ضحاک و جم

که با تور و سلم اندر آمد به زم

بـه یـکسو چو کاووس دارم نیا

دگـر سـو ز تور، آن پر از کیمیا

چو کاووس و چون جادو افراسیاب

که جز روى کژى نبیند به خواب

به یزدان شوم یک زمان ناسپاس

به روشن روان اندر آرم هراس

زمــن بـگسـلـد فـره ایــزدى

گـرایـم بـه کـژى و راه بــدى

کیخسرو چند روز بزرگان را بار نمى‏دهد. آنگاه آنان را فرا مى‏خواند و مى‏گوید که براى رستن از عواقب اهریمنى قدرت، تصمیم دارد از سلطنت کناره گیرد. بزرگان با همه عجز و لابه فراوان موفق به منصرف کردن شاه نمى‏شوند. ناچار زال را از زابلستان فرامى‏خوانند. در برابر التماسها و اندرزها و تندزبانیهاى زال باز هم کیخسرو در تصمیم خود پافشارى مى‏کند و مى‏گوید:‏

هـر آنـگه کـه اندیشه گردد دراز

زشـادی و از دولــت دیـربـاز

چو کاووس و جمشید باشم به راه

چـو ایشان زمن گم شود پایگاه

چـو ضـحاک نـاپاک و تور دلیر

که از جور ایشان جهان گشت سیر

بترسم که چون روز نخ بر کشد

چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد

ناچار ایرانیان تسلیم مى‏شوند. کیخسرو پادشاهى را به لهراسب مى‏سپارد و به هر یک از پهلوانان پاداشى درخور مى‏دهد و گودرز را وصى خود مى‏کند که گنجها و اندوخته‏هاى او را صرف آبادى کشور و آسایش نیازمندان کند. آنگاه صحنه را ترک مى‏گوید. فردوسى انوشیروان را هم مظهر دادگرى مى‏داند:‏

چنـان کز پس مرگ نوشین‌روان

زگـفتـار مـن داد او شد جوان

اما در اینجا هم مى‏بینیم که فرمانرواى خودکامه با همه دادگرى ممکن است خواسته یا ناخواسته دست به بیداد گشاید. نمونه‏اش زندانى شدن بزرگمهر و کور شدن او در زندان، یا قتل بى‏جاى مهبود وزیر و فرزندانش و کشتار مزدکیان به تحریک موبدان است! چاره دفع بلاى خودکامگى تقسیم قدرت است. این را در سراسر شاهنامه مى‏توان دید.

از دوره اساطیرى پیشدادیان که پادشاه خود حکیم و پهلوان و رهبر قوم بود چون بگذریم، در ادوار بعدى قدرت مطلق به دست پادشاه نیست. در دوره کیانى تا پایان عصر کیخسرو پهلوانان شریک قدرت پادشاه‏اند، و از گشتاسب تا یزدگرد موبدان.‏

فرمانروایان آسایش این جهانى ایرانیان را تأمین مى‏کردند و موبدان راه رستگارى آن جهانى را به مردم نشان مى‏دادند و هر دو نیرو در خدمت بهروزى و نیک سرانجامى ایرانیان بود.

در شاهنامه فرمانروا مظهر استقلال کشور و حافظ ایران در برابر هجوم خارجى است. اعلام جنگ و صلح با اوست. پهلوانان در جنگ با دشمن فرمانبردار او هستند؛ اما نوکر چشم و گوش بسته او نیستند. پهلوانان در عین وفادارى به او، وجدان بیدار ملت و مظهر آزادگى و گردن فرازى هستند و اگر پادشاه از اصول صحیح شهریارى و دادگرى پاى فراتر گذارد، در برابر او مردانه مى‏ایستند.

نمونه‏هاى ایستادگى پهلوانان مخصوصاً رستم را در برابر شاهانى چون کاووس و گشتاسب و سخنان تند پهلوانان را خطاب به آن شاهان مى‏بینیم. وقتى کیکاووس باسبکسرى و به فریب ابلیس چهار عقاب را به تخت بست و به نیروى آنها به آسمان رفت و در بیشه‏اى در آمل به زمین افتاد، گودرز او را چنین سرزنش کرد:‏

بـدو گـفـت گودرز: «بیمارستان

تـو را جـاى زیبـاتر از شارستان

به دشمن دهى هر زمان جاى خویش

نگویى به کس، بیهده رأى خویش

سه بارت چنین رنج و سختى فتاد

سـرت ز آزمایش نگشت اوستاد

کـشیـدى سپـه را بـه مـازندران

نـگر تا چه سختى رسید اندرآن

دگـر بـاره مهمان دشمن شدى

صنم بودى، اکنون برهمن شدى!‏

به گیتى جز از پاک یزدان نماند

کـه منـشور تیغ تو را برنخواند

بـه جنگ زمین سر بسر تاختى

کـنون بـاسمـان نیز پرداختى!»‏

کــاووس جــوابى نــدارد. شــرمــسار مــى‏شــود و از کــاخ بیــرون مى‏رود.‏گــردنفــرازى پهــلــوانــان را در بــرابــر یــک شاه سبکسر، در رفتار و سخنان رستم با کیکاووس و همدلى پهلوانان بــا رستــم مــى‏بیــنیم. روزى کــه سهــراب لشــکــر بــه ایران کشید، هــمه امــیدها به ایــن بــود کــه رســتم از زابلستان بیاید و خطر دشمن را رفع کند.

کاووس گیو را با نامه‏اى براى آوردن رستم فرستاد. جهان پهلوان با همه اصرار گیو در عزیمت شتاب نکرد.

و چون دیر به درگاه رسیدند، شاه برآشفت و به گیو فرمان داد که او را «بگیر و ببر زنده بردار کن!» چون گیو این کار را نکرد، این بار شاه به توس فرمان داد: «که رو هر دو را زنده بر کن به دار!» توس به رستم نزدیک شد، و دست تهمتن را گرفت:‏

تهـمتن بـرآشـفت بـا شـهریـار

کـه: چندین مدار آتش اندرکنار

هــمه کــارت از یکدگر بترست

توراشـهریـارى نـه اندر خـورسـت

تـو سـهراب رازنده بر دار کن!‏

برآشوب و بدخواه را خوار کن!‏

رستم توس را برزمین افگند. از درگاه بیرون رفت و سوار رخش شد و مى‏گفت:‏

‏«چو خشم آورم، شاه کاووس کیست؟

چرا دست یازد به من؟ توس کیست؟

زمین بنده و رخش گاه من است

نگین گرز و مغفر کلاه من است

سـر نیـزه و تـیـغ یـار مـن‏انـد

دو بـازوى و دل شـهریار من‏اند

کـه آزاد زادم، نــه مـن بنده‏ام

یــکـى بـنـده آفـریـنـنـده‏ام»

یکى را همى تاج شاهى دهد

یکى را به دریا به ماهى دهد

یکى را برهنه سر و پاى و سُفت

نه آرام و خورد و نه جاى نهفت

یکى را دهد نوش از شهد و شیر

بپوشد به دیبا و خز و حریر

یکى را برآرد به چرخ بلند

یکى را کند خوار و زار و نژند

نه پیوند با آن، نه با اینش کین

که دانست راز جهان آفرین؟

سرانجام هر دو به خاک اندرند

به تاریک جاى مغاک اندرند

چکیده حکمت فردوسى این است که جهان ناپایدار است، و راز جهان بر کسى آشکار نیست. این احساس را صوفیان هم دارند که سرنوشت را حکم ازلى مى‏شمارند. جز اینکه آنان تسلیم قضا و قدرند و چاره کار را در پناه بردن به عزلت و انزواى خانقاه مى‏شمارند و راه رضا و تسلیم مى‏سپارند؛ اما پهلوانان شاهنامه برآنند که چون جهان ناپایدار است، بهتر این است که این چند روزه را خوش بگذرانیم:‏

که روزى فراز است و روزى نشیب

گـهـى شاد دارد گهى با نهیب

هـمـان به که با جام گیتى فروز

هـمـه بـگذرانیم روزى به روز

جهان شاهنامه سراسر تکاپو و شادى و عشق به زندگى و بهره‏ورى از مواهب جهان است. شاهان و پهلوانان در روز خطر، هنگام هجوم دشمن سراپا غرق کار و کوشش‏اند، در آن میان هر وقت خوش که دست دهد مغتنم مى‏شمارند و بساط عیش مى‏گسترند و تن و جان را براى نبرد فردا آماده مى‏کنند. خیام و حافظ هم پیرو حکمت داناى توس‏اند. همه رباعیهاى اصیل خیام حامل این پیام‏اند. نیازى نیست که شواهد زیادى بیاوریم. پس این سه بیت را از حافظ بخوانیم:‏

در کار گلاب و گل حکم ازلى این بود

کان شاهد بازارى وین پرده‏نشین باشد

*

هر وقت خوش که دست دهد، مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که پایان کارچیست

*

بیاور می که نتوان شد زاسباب طرب محروم

به لعب زهره چنگی و بهرام سلحشورش

گله‏هاى فردوسى و پهلوانانش از سپهر و زمانه دردى انسانى و شاید تا اندازه‏اى هم برگرفته از منابع اوست که تحت تأثیر عقاید زُروانى بوده‏اند. در یک جا که از پیرى و بى‏مهرى زمانه مى‏نالد، سپهر جوابش مى‏دهد که: «من گناهى ندارم و خود آفریده ضعیف جهان آفرینم!» چند بیت از آن قطعه دلپذیر را که وصف حال شاعر در روزگار پیرى است، بخوانیم.‏

الا اى بــرآورده چــرخ بــلــنــد

چه دارى به پیرى مرا مستمند؟

چــو بــودم جــوان، برترم داشتى

به پیرى مرا خوار بگذاشتى

هــمــى زرد گــردد گل کامگار

همى پرنیان گردد از رنج، خار

دوتایى شد آن سرو نازان به باغ

همان تیره گشت آن گرامى چراغ

پــر از بــرف شد کوهسار سیاه

همى لشکر از شاه بیند گناه

بــه کــردار مــادر بُدى تاکنون

همى ریخت باید ز رنج تو خون

وفــا و خــرد نیست نــزدیک

پر از دردم از رأى تاریک تو

مــرا کــاش هــرگز نپرورده‌اى

چو پرورده بودى، نیازرده‌اى

سپهر به شاعر جواب مى‏دهد:‏

چــنین داد پــاســخ سپهر بلند

که: اى پیر گوینده بى گزند

چرا بینى از من همى نیک و بد؟

چنین ناله از دانشى کى سزد؟

تــو از مــن بــه هر باره‏اى برتر

روان را به دانش همى پرورى

بدین هرچه گفتى، مرا راه نیست

خورو ماه از آن دانش آگاه نیست

مــن از آفــرینــش یکى بنده‏ام

پــــــرســتــنــدة آفــرینــنــده‏ام

بــه یــزدان گراى و به یزدان پناه

بر اندازه زو هرچه خواهى بخواه

گله از روزگار موضوع رایجى در شعر فارسى بوده، اما آنچه فردوسى از زبان سپهر بیان کرده، بعد از او در شعر ناصرخسرو هم آمده است:‏

نــکوهش مکن چرخ نیلوفرى را

برون کن ز سر باد خیره‏سرى را

بــرى دان زافعــال چرخ برین را

نشاید زدانا، نکوهش برى را

چو تو خود کنى اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم نیک اخترى را

چون قصیده ناصرخسرو هم در بحر متقارب است محتمل است که حجت خراسان مضامین شعر خود را از حکیم توس گرفته باشد. پیش از این گفتیم که خیام هم پیروحکمت فردوسى است. پس مضمون ابیات فردوسى را در این رباعى خیام هم بخوانیم:‏

نیکى و بدى که در نهاد بشر است

شادى و غمى که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره‏تر است!‏

چکیده پیامهاى شاهنامه نزدیک به پایان کتاب در نامه رستم پور هرمزد سردار ایران به برادرش آمده است. نیازى به نقل آن نامه که از عالى‏ترین سروده‏هاى فردوسى و انعکاس احساسات مردم ایران در روزگار اوست نمى‏بینیم؛ زیرا هر ایرانى که با شاهنامه آشناست، بیشتر ابیات آن را از حفظ دارد.


کلمات کلیدی: شاهنامه ،کلمات کلیدی: فردوسی ،کلمات کلیدی: ریاحی
 
دکتر محمد مصدق
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  

سالروز تولد دکتر محمد مصدق


کلمات کلیدی: مصدق
 
یاد
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸  
روزنامه اطلاعات دیروز  مطلبی را از آقای دکتر ریاحی ، به عنوان پیام شاهنامه چاپ کرده که قسمت اول آن در زیر آورده می شود :
دکتر محمدامین ریاحى خوئى
پیام شاهنامه
بخش اول


اشاره: اندک‌اند مردانی که چنان می‌زیند که می‌خواهند و می‌گویند و باور دارند و اندک تر، آنها که این راه دشوار را تا پایان ادامه می‌دهند. و شادروان دکتر محمدامین ریاحی چنین بود؛ از آن دست بزرگمردانی که «چون آذرخش در سخن خویش زیستند». انس پیوسته با شاهنامه، او را مردی سترگ، دانشور، ایران‌دوست، پا برجا، فرهیخته، درستکار، زبان‌آور و خوش‌قلم بار آورد و به راستی که روحش نیز با حکیم فرزانه توس گره خورده بود و شگفتا که زندگی‌اش هم با فردوسی مشابهت بسیار یافت: رویارویی با تلخی‌ها، ناسپاسیها و قدرناشناسی‌ها! و با این همه، گشاده‌رو بود، مهربان، دستگیر، راهنما، دلسوز و در همه وقت سخت دلبسته و دل‌نگران ایران. با همه استواری و سترگی، با شنیدن بیتی به گریه می‌افتاد و بی‌تاب می‌شد. ایران و سربلندی‌اش دغدغه دائمی او بود. به زبان فارسی عشق می‌ورزید و در اعتلایش سخت می‌کوشید؛ چنان که آثار ارجمندش گواه است.

سالهای اخیر با بیماریهای متعددی دست به گریبان بود؛ اما هیچ کدام از صلابتش نکاست و قامت سرفرازش را خم نکرد. زهی همسر مهربان و بردبار و فرزندان خلفی که مایه آسودگی خاطرش در این سالها بودند. به یمن همراهی و همدلی آنها بود که استاد عزیز ما توانست بپاید و آثار ماندگاری بیافریند.

اکنون خطاب ما شاگردان و دوستداران شادروان ریاحی به خانواده ارجمندش این است که: استاد عزیز ما استوار بود، شما استوارترش کردید؛ بردبار بود، شما بردبارترش کردید؛ پایدار بود، شما پایدارترش کردید؛ درخشان بود، درخشانترش کردید. پاداش و آفرین دو سرا ارزانی این خاندان اهل دانش و فرهنگ باد. نسلی که به همت مرحوم دکتر ریاحی توانست با بهره‌مندی از کتابهای درسی ارزان و مفید، درس بخواند و تحصیل علم کند، وامدار اوست؛ چه از این امر آگاه باشد، چه نباشد. یاد استاد را گرامی می‌داریم و به خانواده ارجمندش تعزیت می‌گوییم و نیز دوستان وفادارش، به ویژه اهالی غیور آذربایجان پرافتخار و دارالایمان خوی. باشد که این شهر علم و ایمان گوهرهای دیگری همچون دکتر ریاحی بپرورد و به ایران و جهانی ارزانی دارد. به مناسبت درگذشت استاد، نوشتار پربار زیر را که می‌توان پیام خود آن بزرگمرد نیز تلقی کرد، به دوستداران ایشان تقدیم می‌کنیم. گویا تقدیر چنین بود که استاد ریاحی در روز بزرگداشت فردوسی یعنی 25 اردیبهشت با جهان خاکی بدرود کند! نامش بلند و یادش گرامی.

***

شاهنامه به نام «خداوند جان و خرد» آغاز مى‏شود. اینکه از صفات بیکران خداوندى، برجان آفرینى و خردبخشى او تکیه مى‏کند، مى‏خواهد بگوید که مهمتر از هر چیزى جان است و زندگى، و زندگى باید با خردمندى توأم باشد. از اینجاست که در سراسر شاهنامه عشق به زندگى، و آسایش و نیکبختى افراد انسانى، و پرهیز از آزار دیگران و نفرت از جنگ و کشتار و خونریزى و ویرانگرى موضوع سخن است. زندگى انسانها و اندیشه و رفتار آنها هم باید برپایه خرد باشد، و سرپیچى از حکم خرد، مایه تیره روزى است.‏

شاهنامه یادگار قرن چهارم، قرن اعتلاى فکرى و فرهنگى ایران، عصر خردگرایى و آزاد اندیشى، عصر پرورش رازى و ابن سینا و بیرونى است. روزگارى که در آن اندیشیدن و خرد ورزیدن بردلهاى فرهیختگان عصر حکومت مى‏کرد. فرهنگ شاهنامه انعکاس فرهنگ ساسانى در آیینه عصر سامانى است.

جهان بینى روزگارى است که فرهنگ تابناک آن با سیاست محمود غزنوى به ضعف گرایید و با استیلاى سلجوقیان به کلى از میان رفت.‏

اساس حماسه ملى ایران بر نبرد جاودانى میان نیکى وبدى، روشنایى و تاریکى است. نیروهاى اهریمنى بیداد و دروغ و جادو و فریب و پیمان شکنى و دژخویى و ویرانگرى و مرگ و نیستى است که در وجود آفات طبیعى و دیوان و تورانیان و تازیان نمودار مى‏شوند. فضیلت هاى اهورایى دادگرى و مهرورزى و آشتى جویى و آبادگرى و شادمانى است که در وجود پهلوانان ایران پدیدار است.‏

در عصر اساطیرى از کیومرث تا جمشید، پادشاهان که در همان حال پهلوانان و مظهر مردم ایران‌اند، با مظاهر اهریمنى که آفات طبیعى و دیوان هستند مى‏جنگند و پیروز مى‏شوند و داد و نیکى و رامش برجهان فرمانروایى دارد. آنگاه در عصر هزار ساله ضحاک، پیروزى اهریمن فرا مى‏رسد. با قیام کاوه و پادشاهى فریدون بازهم نیکى پیروز مى‏شود. در دوره هاى پهلوانى نبرد ایرانیان با تورانیان و تازیان ادامه پیکار جاودانى خیر و شر است.‏

در سراسر کتابى با این عظمت با همه تنوع حادثه ها وداستانها، روح و اندیشه و جهان‏بینى واحدى نمایان است. وحدت موضوعى و آرمانى و انسجام و هماهنگى و یکپارچگى در سراسر آن چنان است که گویى همه در یک روز، نه در تمام عمر شاعر از جوانى تا پیرى سروده شده است. این وحدت شگرف موضوعى و فکرى حاصل نبوغ شاعر است نه مرهون منابع او. فردوسى علاوه بر منابع اصلى خود (شاهنامه ابومنصورى) از دریاى بیکران داستانهاى باستانى هرچه را که در چهارچوب واحد حماسه ملى مى‏گنجیده، برگزیده و بقیه را رها کرده است. و از آنچه او ناگفته گذاشته، برخى را دیگران سروده اند و بسیارى هم از میان رفته است.‏



وطن پرستى در شاهنامه

مهیب ترین نمود اهریمنى هجوم انیران به سرزمین ایران، و والاترین و مقدس ترین وظیفه اهورایى پایدارى ایرانیان در برابر هجومهاى بیگانگان و نگاهبانى آزادى و استقلال سرزمین و مردم خویش است. شاهنامه سرگذشت این پایداریها و تجلى روح ملى ایران و بیان آرمانهاى جاودانى ایرانیان است. از اینجاست که در ضمیر ناخودآگاه ایرانیان جاى گرفته و باگذشت هزار سال غبار کهنگى برآن ننشسته است.‏

گردآورى داستانهاى ملى و تدوین شاهنامه در عصر انوشیروان، به نیت تقویت همبستگى ملى و رفع پراکنده اندیشیهاى درونى کشور و تقویت نیروى ملى در برابر خطرهاى هجوم هپتالیان از شمال شرق و رومیان از غرب بود. در عصر فردوسى هم ایران از یک سو دستخوش ستم و تاراج تازیان بود و از دگرسوى اقوام بیابانگرد تازه نفسى از شمال شرق به ایران مى‏تاختند و شاهنامه پیامى به مردم ایران براى برانگیختن روح پایدارى در برابر این خطرها بود. این پیام در سراسر شاهنامه از آغاز تا انجام آن به گوش مى‏رسد. وقتى کاووس در هاماوران گرفتار گردید، افراسیاب لشکر به ایران کشید و از آن سوى تازیان به ایران تاختند:‏

ز ترکان و از دشت نیزه‏وران

ز هر سو بیامد سپاهى گران

سپـاه اندر ایران پراگنده شد

زن و مرد و کودک همه بنده شد

ایرانیان شوریده بخت روى به زابلستان نهادند و پیغام به رستم فرستادند:‏

دریغ است ایران که ویران شود

کـنام پلنگـان و شیـران شـود

کـنون چـاره‏اى بـایـد انداختن

دل خـویش از رنـج پرداختن

رستم که مظهر نیروى پایدارى ایران در برابر انیران بود، مهاجمان را تار و مار کرد و ایرانیان را نجات داد. بعد از آن هم تا پایان عمر نگهبان ایران بود. حتى وقتى پسرش سهراب به تورانیان پیوست (اگرچه هدفش از میان بردن افراسیاب خونخوار و کاووس سبکسر بود) اما به دست پدر (اگرچه ناشناخته) کشته شد.‏

در شاهنامه هجومهاى سه قوم تازى، رومى و تورانى به ایران را مى‏خوانیم. نخستین و بازپسین دشمنان تازیان‏اند که با چیرگى هزار ساله ضحاک، جنگ کاووس با شاه هاماوران (= حمیر)، حمله شعیب قتیب در عهد داراب، و حمله طایر عرب در عهد شاپور اول بیان مى‏شود.‏

دومین دشمن رومیان‏اند که کینه آنها از سلم پسر فریدون آغاز مى‏شود و با حمله اسکندر و کشته شدن دارا (= داریوش سوم) اوج مى‏گیرد، و در دوره تاریخى ساسانیان در جنگهاى شاپور ذوالاکتاف و انوشیروان و هرمز و خسرو پرویز ادامه مى‏یابد تا به جنگ قادسى مى‏رسد.‏

فردوسى داستان اسکندر را که بر مبناى ترجمه‏اى از «اسکندرنامه» کالستینس دروغین در «شاهنامه ابومنصورى» گنجانیده شده بود ناچار به ملاحظه جانب امانت در شاهنامه آورده است؛ اما نفرت ایرانیان را از آن مهاجم که گجستگ (= ملعون) نامیده مى‏شد، ناگفته نگذاشته است. خسرو پرویز ضمن نامه‏اى در بیان سابقه دشمنى‏هاى رومیان با ایرانیان مى‏نویسد:‏

نخست اندر آیم زسلم بزرگ

ز اسکندر آن «کینه‌ور پیر گرگ»

از زبان بهرام گور مى‏خوانیم:‏

بدانگه که اسکندر آمد ز روم

به ایران و، ویران شد این مرز و بوم

کجا ناجوانمرد بود و درشت

چو سى‏وشش از شهر یاران بکشت

لب خسروان پر زنفرین اوست

همه روى گیتى پر از کین اوست

دیربازترین دشمنى و بیشترین و خونین‏ترین جنگهاى ایرانیان با تورانیان است که با کین ایرج آغاز مى‏شود و به خونخواهى سیاوش در عصر کیخسرو و افراسیاب پرحادثه‏ترین جنگها پدید مى‏آید و به کشته شدن افراسیاب مى‏انجامد. آنگاه جنگهاى ارجاسب با گشتاسب بعد از ظهور زردشت پیش مى‏آید.‏

تورانیان قبایلى آریایى بودند که هنوز تمدن شهرنشینى نیافته بودند. سا کنان آسیاى میانه پیش از میلاد زبان ایرانى داشتند. مقارن با میلاد مسیح توده‏هاى عظیم قبایل بیابانگرد از اعماق آسیاى میانه و از مرزهاى چین به جنوب سرازیر شدند و تاخت‏وتاز آنان به مرزهاى ایران آغاز گردید. در دوره تاریخى شاهنامه حمله خاقان چین به ایران در عصر بهرام گور و جنگهاى عصر پیروز و خسرو نوشیروان و هرمز از این تاخت و تازهاست.‏

در عصر فردوسى هجومهاى خلّخیان از سرزمینهایى که در روزگاران گذشته سرزمین تورانیان بود، سبب شده است که آنها و تورانى معنى واحدى یافته است. در پادشاهى گشتاسب و جنگهاى مذهبى او با ارجاسب (که به گواهى نامش آریایى بوده)، بارها خلّخ جزو توران ذکر شده است. از آن جمله اسفندیار مى‏گوید:‏

نه ارجاسب مانم، نه خاقان چین

نه کَهرمُ، نه خَلّخ، نه توران زمین



‏ برکنارى از نژاد پرستى‏

امروز با نمونه‏هاى فراوانى که از وطن‏پرستى افراطى در اکناف جهان دیده شده و مایه خونریزیها و ویرانگریها شده است و مى‏شود، گاهى از وطن‏پرستى مفهومى توأم با نژادپرستى و تعصبات جاهلانه و نفرت بى‏جا از هربیگانه به ذهن مى‏رسد. وطن‏پرستى در شاهنامه برکنار از این آلایشهاست. وطن‏پرستى فردوسى احساسى حکیمانه توأم با اعتدال و خردمندى و عاطفه انسانى و به کلى دور از نژادپرستى است. عشق به ایران در شاهنامه به مفهوم عشق به فرهنگ مردم ایران، و آرامش و آبادى ایران، و آزادى و آسایش مردم ایران، و برخوردارى آنها از عدالت است. نفرتى که نسبت به مهاجمان هست، به‏سبب تبار آنها نیست؛ به سبب این است که بیگانه به ناحق و به ناخواست مردم به این سرزمین هجوم آورده، و چون با فرهنگ مردم بیگانه است و از محبت و پشتیبانى مردم محروم است، ناچار با خونریزى و بیدادگرى و ویران‏سازى فرمان مى‏راند. نفرت از مهاجم به مفهوم نفرت از ظلم است. نفرت از ضحاک و افراسیاب، نفرت از بیدادگریهاى آنهاست، و ستایش کین خواهى ایرانیان ستایش اجراى عدالت است؛ مثلاً وقتى که اردشیر بابکان از کرم هفتواد شکست مى‏خورد و مى‏گریزد به دو جوان ایرانى مى‏رسد که به او مى‏گویند:‏

بـه آواز گـفتنـد کـاى سرفراز

غـم و شـادمـانى نمـاند دراز

نـگه کـن که ضحاک بیدادگر

چه آورد از آن تخت شاهى به سر

هم افراسیاب آن بداندیش مرد

کـزو بُـد دل شهریاران به درد

سکندر که آمد بر این روزگار

بکشت آنکه بُد در جهان شهریار

برفتند و زیشان جز از نام زشت

نـماند و نیابند خـرْم بـهشت

چگونه مى‏توان در پیام وطن دوستى شاهنامه نشانى از نژادگرایى یافت، در حالى که مى‏بینیم کیخسرو ـ فرمانرواى آرمانى شاهنامه ـ از یک سو نژاد تورانى دارد و مادرش فرنگیس، دختر افراسیاب دشمن آشتى ناپذیر ایران است. مادر رستم جهان پهلوان ایران دختر مهراب کابلى دیوزاد است که تبار از ضحاک تازى ـ پلیدترین دشمن ایرانیان ـ دارد و سرانجام هم به نیرنگ همان مهراب در چاهسارى جان مى‏سپارد.‏

بلى، شاهنامه حماسه ملى مردم ایران، و ستایش ایران و ایرانیان است، و از دشمنان ایران نفرت دارد. اما فردوسى هرجا در میان اقوام بیگانه نیکى و دانایى و خردمندى مى‏بیند، از بیان آن باز نمى‏ایستد. یک نمونه اش تصویرى است که از پیران ویسه آفریده است. پیران‏ویسه را با اینکه از تورانیان و سپهسالار دشمن است، به خردمندى و دوراندیشى و فرزانگى و مداراجویى و پاکدلى و آزادگى و مردانگى و جوانمردى مى‏ستاید. پیران به سیاوش مهر مى‏ورزد و موجبات ورود او را به توران زمین فراهم مى‏کند و دختر افراسیاب را براى او مى‏گیرد. فرنگیس و کیخسرو و بیژن را از مرگ مى‏رهاند. دردل از خونریزیها و بیدادگریهاى افراسیاب ناخشنود است. در همان حال به حکم وظیفه به وطن و کشور و پادشاه خود وفادار است. فردوسى چنان تصویرى از پیران ویسه در پیش چشم خواننده مى‏نهد که گویى دلیرى رستم و کفایت و تدبیر و لشکرآرایى گودرز و خرد و حکمت بزرگمهر را یکجا در وجود خود جمع کرده است.‏

سردار تورانى با خردمندى و آزادگى زندگى مى‏کند، و با مردانگى و افتخار جان مى‏سپارد. در جنگ تن به تن با گودرز زخمى مى‏شود و به کوه پناه مى‏برد، گودرز که هفتاد فرزندش به دست پیران جان باخته بوده‏اند، در پى او مى‏رود، و به او مى‏گوید: «پیرمرد، زنهار بخواه، تسلیم شو، تا تو را به نزد کیخسرو برم او تو را خواهد بخشید.» اکنون جواب پیران بشنویم:‏

بدو گفت پیران که: این خود مباد

به فرجام بر من چنین بد مباد

کـزیـن پـس مرا زندگانى بود

بـه زنـهار رفـتـن گمانى بود

من اندر جهان مرگ را زاده‏ام

بـدین کـار، گردن تو را داده‏ام

شـنیدسـتم این داستان از مهان

که هرچند باشى به خرم جهان،

سرانجام مرگ است و زو چاره نیست

به من بر بدین جاى پیغاره نیست

گودرز به کین هفتاد فرزند خود، سردار پیر تورانى را کشت، و این دیگر قانون جنگ است. سپس چون چشم کیخسرو بر جنازه او افتاد:‏

به پیران دل شاه آن‌سان بسوخت

که گفتی به دلش آتشی برفروخت

و دستور داد دخمه‏اى براى او ساختند و او را با جلال و شکوه تمام در دخمه نهادند.‏جریره دختر پیران همسر سیاوش نیز نمونه زنى است مردانه و دلاور و شایسته چنان پدر. وقتى پسرش فرود را به دست سپاهیان توس مظلومانه کشته مى‏بیند، کنیزان را از مویه کردن باز مى‏دارد، و براى اینکه گنجهاى دژ سپیدکوه به دست سپاه توس بى‏خرد کینه‏جوى نیفتد آن همه را آتش مى‏زند، شکم اسبان را مى‏درد، سرانجام با دشنه‏اى شکم خویش را هم مى‏شکافد، و بر بالین فرزند جان مى‏سپارد.‏

اغریرث برادر افراسیاب هم با اینکه تورانى است، خردمند و پاکدل و نیک اندیش است و جان بر سر آزادگى و جوانمردى خود مى‏گذارد. وقتى بعد از مرگ منوچهر پدرش پشنگ مى‏خواهد او را به جنگ نوذر به ایران بفرستد پدر را پند مى‏دهد:‏

اگـر مـا نـشوریـم بـهتـر بـود

کزین شورش آشوب کشور بود

در حمله تورانیان نوذر پادشاه ایران کشته مى‏شود و 1200 تن بزرگان همراه او اسیر مى‏شوند. افراسیاب به اغریرث دستور مى‏دهد که اسیران بیگناه را بکشد. او نمى‏پذیرد و مى‏گوید اسیرکشى دور از جوانمردى است. اسیران را در غارى در سارى نگه مى‏دارد که بعد به دست زال آزاد مى‏شوند. افراسیاب سنگدل خشمگین مى‏شود و به او مى‏گوید:‏

بـفرمـودمت کای برادر، بکش!

که جای خرد نیست و هنگام هش!

... مـیان برادر بـه دو نـیم کرد

چـنان سنگـدل نـاهشیوار مرد

خواننده شاهنامه به همان سان که به کاوه و رستم و سهراب و سیاوش و اسفندیار و فریدون و کیخسرو و گودرز مهر مى‏ورزد، با اغریرث و جریره و پیران ویسه تورانى نیز احساس همدلى مى‏کند. فردوسى صفات ستودنى را منحصر به ایرانیان نمى‏داند. هرجا در دشمنان ایران هم هنرى و فضیلتى مى‏بیند، از بیان آن باز نمى‏ایستد. زال در وصف افراسیاب مى‏گوید:‏

شود کوه آهن چو دریای آب

اگـر بـشنـود نـام افـراسـیـاب

در میان افراد یک ملت هم فرهیختگى بهتر از نژادگى (= گوهر) است. در پرسش و پاسخهاى میان انوشیروان و وزیر خردمندش بوذرجمهر (که فردوسى آن را از منبع خود نقل کرده است) چنین مى‏خوانیم:‏

ز دانـا بـپرسـیـد پـس دادگـر

کـه: فرهنگ بهتر بود یا گهر؟

چـنین داد پاسخ بدو رهنمون

که: فرهنگ باشد ز گوهر فزون

کـه فـرهـنگ آرایش جان بود

ز گوهر سخن گفتن آسان بود

گهر بى‏هنر زار و خوار است و سست

به فرهنگ باشد روان تندرست

هـمـان گـنج دینار و کاخ بلند

نخـواهد بدن مر تو را سودمند

سخن را سخندان ز گوهر گزید

ز گـوهـر ورا پایه برتر سزید

سخـن ماند از تو همى یادگار

سخن را چنین خوار مایه مدار

چنیـن گفت آن بخرد رهنمون

که: فرهنگ باشد ز گوهر فزون



نفرت از جنگ

با اینکه فردوسى داستان سراى جنگهاست، و بهترین وصفها را از میدانهاى جنگ و هنرنمایى جنگجویان در شاهنامه مى‏خوانیم، با این همه او از جنگ و خونریزى نفرت دارد و آن را ناگزیر و حکم سرنوشت مى‏داند. حکیمى که شاهکار خود را به نام «خداوند جان و خرد» آغاز کرده، طبیعى است که قدر جان انسانها را بداند حتى قدرجان مورچه دانه کش را هم بداند. او در جاهاى فراوان جنگ را مى‏نکوهد. پیران ویسه در گفتگو با رستم مى‏گوید:‏

مـرا آشـتى بهـتر آیـد ز جـنگ

نـبـایـد گـرفـتن چنـین کـار تنگ

در جواب او از رستم مى‏شنویم که:‏

پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ

نه خوب است و داند همى کوه و سنگ

رستم کوشش فراوان مى‏کند که اسفندیار را از جنگ با خود باز دارد. توفیق نمى‏یابد. در آخرین لحظه اى که تیر گز را به سوى چشم اسفندیار رها مى‏کند، خدا را گواه مى‏گیرد که این کار به دلخواه او نیست:‏

هـمى گفـت کاى پاک دادار هور

فـزاینــده دانــش و فـر و زور

هـمى بینـى ایـن پـاک جان مرا

تــوان مـــرا، هــرم روان مـرا

کـه چنـدین بپیچم که اسفندیار

مـگـر ســر بپـیـچانـد از کارزار

تـو دانـى بـه بیداد کوشد همى

همى جنگ و مردى فرو شد همى‏

بـه بـاد افـره این گنـاهم مگیر

تــویــى آفــرینـنـده مــاه و تیـر

جنگهاى ایرانیان در شاهنامه، هیچ گاه به قصد کشورگشایى و تصرف سرزمین دیگران یا تحمیل کیش و آیین خویش یا به چنگ آوردن غنایم جنگى نیست. شاهنامه، حماسه اسکندر و چنگیز و تیمور نیست که از شرق و غرب به ایران مى‏تاختند. شاهنامه حماسه مردم ایران است در دفاع از هستى ملى و پایدارى ابدى در برابر هرچه اهریمنى و انیرانى است. از آن گذشته، کین خواهى کشتگان مظلوم هم از علل جنگهاست، چون جنگهاى فریدون و منوچهر با سلم و تور به کین خواهى ایرج، و جنگهاى رستم و کیخسرو به کین‏خواهى سیاوش. اساس این است که بیداد و بدى نباید بى‏کیفر بماند:‏

نگر تا چه گفته‌ست مرد خرد

که: هرکس که بد کرد، کیفر برد

افراسیاب سیاوش را مى‏کشد و خود به دست پسر سیاوش کشته مى‏شود؛ رستم سهراب را و اسفندیار را به نیرنگ مى‏کشد، خود نیز به نیرنگ برادر در چاه جان مى‏سپارد، آن برادر نابکار هم به تیر رستم به درخت دوخته مى‏شود. کیخسرو به خونخواهى سیاوش با افراسیاب جنگها مى‏کند و پیش از کشتن افراسیاب به او مى‏گوید:‏

بـه کـردار بـد تـیز بـشتافتـى

مـکـافـات بـد را بدى یافتى

کنـون روز بادافره ایزدى ست

مکافات بد را، ز یزدان بدى ست

جنگهاى ایرانیان همیشه براى اجراى عدالت «پادافره ایزدى» است؛ مثلاً در جنگ یازده رخ وقتى بیژن گیو با هومان ویسه در نبرد است:‏

به یزدان چنین گفت کاى کردگار

تـو دانـى نـهـان من و آشکار

اگـر داد بـینى هـمـى جـنگ ما

براین کینه جستن بر، آهنگ ما

ز مـن مـگسل امروز توش مرا

نـگـه دار بـیـدار هـوش مـرا

از سراسر شاهنامه برمى‏آید که جنگهاى ایرانیان توأم با جوانمردى است. تا وقتى مى‏توان صلح کرد، نباید دست به جنگ زد، و تا دشمن حمله نکرده، نباید به او حمله کرد. به دشمنى که تسلیم شد، نباید آزارى برسد. هنگام پیروزى: مهربانى با اسیران، ایمن داشتن زنان وکودکان، پرهیز از ویران کردن شهرها، حرمت داشتن کشتگان دشمن آیین کارزار است. براى نمونه دستورهایى را که کیخسرو هنگام فرستادن گودرزکشوادگان به جنگ یازده رخ داده مى‏آوریم:‏

نـگر تـا نـیازى بـه بیداد دست

نـگـردانـى ایـوان آبـاد پست

به کردار بد هیچ مگشاى چنگ

براندیش از دوده و نام و ننگ

کسى کـو به جنگت نبندد میان

چـنان ساز کـز تـو نبیند زیان

نگر تا نجوشى به کردار طوس

نبندى به هر کار بر پیل کوس

بـه هـر کار با هرکسى داد کن

ز یزدان نیـکى دهـش یاد کن

در جنگ بزرگ بزرگ هم کیخسرو به سپاهیان چنین فرمان مى‏دهد:‏

ز ترکان هر آن کس که فرمان کند

دل از جنگ جستن پشیمان کند

مسازید جـنگ و مـریزید خون

مباشید کس را به بد رهنمون

وگـرجنگ جوید کسى بـا سپاه

دل کــینه دارش نیاید به راه

شما را حلال است خون ریختن

به هر جاى تـاراج و آویختن

 
دکتر ریاحی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧  
دکتر محمد امین ریاحی درگذشت
دکتر محمد امین ریاحی، پژوهشگر و ادیب 25 اردیبهشت در بیمارستان ایرانمهر درگذشت.

 
 
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦  

 حیدر عنایتی بیدگلی - عبدالصمد رحمان - استاد  محمد عظیم زاده (عظیمی بیدگلی )  - استاد  علی ستاری ( شیدا)  - اکبراقا ستاری - فریدون کدخدایی آرانی  - سید محمد علوی نوش آبادی - ابوالفضل مقری - عباس رسول زاده - میثم اشرف السادات - حسین بیدگلی - مهدی پورابراهیمی - حسین جندقیان - مهدی عباسیان - احمدرضا جعفری فرد - جواد سعید - مجید کبرایی - محمد حسن منعمی - عباس صابری

خانم مرادی - خانم جوکار - خانم قهرمانی - خانم صابری - خانم برخوردار - خانم سعید - خانم توکلی -

با مهربانی خود شمع کوچکی را در شب بزرگداشت فردوسی بزرگ روشن کردند .

ای کاش امکانات بیشتری بود تا دوستان بیشتری در این شب به خاطر فردوسی و شاهنامه همکلام می شدند.

سپاسگزار همه دوستان هستم .


کلمات کلیدی: فردوسی
 
 
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳  

مرحوم مهندس نصرت الله اربابی متولد 1299 شمسی در بیدگل کاشان است .ایشان از مقامات عالیه وزارت کشور در دوره ی پهلوی بوده اند .در فروردین 1317 شمسی بشرف فقر در طریقت نعمت اللهی گنابادی مشرف شده اند . آثار ادبی و عرفانی فراوانی از ایشان به یادگار مانده است از جمله صالحنامه (منظوم پند صالح) و نیاز موفق و دیوان اشعار .

نیاز موفق که با مقدمه ی بسیار عالمانه جناب آقای حاج محمد جواد آموزگار کرمانی (ظفرعلی) قدس سره درباره ی دعا و شرایط استجابت دعا و مسئله ی قضا و قدر و...شروع میشود در سال 1351 شمسی بانجام رسیده است.شاعر در اول کتاب در سبب نظم کتاب می فرماید:

شبی در گوشه ای بنشسته بودم               ز رنج زندگانی خسته بودم

کتابی بر گرفتم تا بخوانم                     که دل را شاید از غم وارهانم

چو پرده از جمال او کشیدم                  صحیفه حضرت سجاد دیدم

مناجات امام چارمین بود                    نیاز و راز زین العابدین بود

چو خواندم صفحه ای آرامش دل            مرا از خواندنش گردید حاصل

بخود گفتم تو با طبعی که داری              چرا اوقات خود باطل گذاری

بنظم آور دعاهائی که اینسان                 بود بالاتر از گفتار انسان

جواب آمد :مرا از درگه  پیر                        اجازت نیست گفتم خامه برگیر

یکی نامه بدان درگاه بنگار                      اجازت خواه بر این کار دشوار

چو پایان یافت این گفت و شنودم            چنان کردم که با خود گفته بودم

نوشتم نامه سر تا پای توقیر                  بدرگاه بلند حضرت پیر

مراد و پیشوای اهل ایمان                    دل آگاه زمان و قطب دوران........

 

و بعد شرح می دهد که از حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی (رضاعلیشاه ) اعلی الله مقامه الشریف جهت بنظم درآوردن ادعیه استجازه کرده و مقبول واقع شده :

 

پس از چندی جواب آمد که آری                نکو باشد اگر همت گماری

و لیکن چون دعاها هست بسیار              برای تو بود این کار دشوار

همان بهتر که بربندی کمر را                   که تا نظم آوری خمس عشر را

دعا که حضرت سجاد گفته                    در آن دریا بسی درها نهفته

دعای دیگری نامش کمیل است              علی فرموده و گنجی است دربست

نیاز بنده ای پیش خداوند                        نباشد در جهان با او همانند

..................

سخن را با بیانی ساده گفتم                   برای مردم آزاده گفتم

همانهائی که خود پرهیزکارند                   پی خوشنودی پروردگارند

همیشه دستشان در کار باشد                  و لیکن روی دل با یار باشد

پی توشه برای آن جهانند                        خدا را از صمیم قلب خوانند

ره مردان حق دارند در پیش                    عذاب آخرت را چاره اندیش

چو خود راه سخن با حق ندانند                 کلام اولیاء الله خوانند

دعائی کاین چنین از دل بر آید                  گره از کار مشکل بر گشاید

بدین منوال سالی بیش بگذشت               مرا توفیق یزدان رهنمون گشت

دعاهای سه گانه یافت انجام                  نیازی از موفق آمدش نام

کنون بر آستان حضرت پیر                     کنم تقدیم با تعظیم و توقیر

من و این ارمغان موری بدندان              برد ران ملخ پیش سلیمان

امیدم آنکه بپذیرند آنرا                         چو برگ سبز برگیرند آنرا

برادرهای ایمانی بخوانند                     بروحم فیض الحمدی رسانند

موفق را به نیکی یاد آرند                     روانش با دعائی شاد دارند

 http://erfanipoem.blogfa.com/


 
آقای عبداله مسعودی آرانی
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱  

 

آقای مسعودی بحری نبود که در کوزه فرصت دیشب بتوان گنجانید و ما هم به ان قصد نرفته بودیم اما به قدر لحظه ایی که می شد بر پرنیان تواضع ، پشتکار ، متانت و اندیشه اش بودیم .

مانند همیشه بودن در روشنای محضر ادیبان  قبل از آنکه ترا به ژرفای دریای ایشان برساند ،دستت را به دست یادهای پر رمز و راز سرشار بزرگان دیگر ی غرق می کند و دیشب نیز اینچنین بود از شیخ الاسلام و افتخار و ...

 

 


کلمات کلیدی: مسعودی آرانی
 
 
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩  

اردیبهشت که با یاد سهراب سپهری و سعدی شیرازی شروع شده و یادآور بزرگانی همچون بیژن ترقی ،‌رضا سید حسینی ، عظیمی آرانی و ... است  با یادکرد فردوسی بزرگ نیز رو به پایان می رود . نوشتن در باره فردوسی و خواندن میراث ارجمند او " شاهنامه " از واجباتی است که همیشه برای خود در این دنیای وانفسا فرض می دانسته ام . زیرا به جد معتقدم که شاهنامه شناسنامه ملت ایران است .

٢۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی گرامی و نام او همواره جاوید باد .

نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار
دراز است دست فلک بر بدی همه نیکویی کن اگر بخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت بدی را بدی باشد اندرخورت
چو نیکی نمایدت کیهان‌خدای تو با هر کسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی به فرجام بد ز بد گردد اندر جهان، نام بد
به نیکی بباید تن آراستن که نیکی نشاید ز کس خواستن
وگر بد کنی، جز بدی ندروی شبی در جهان شادمان نغنوی

کلمات کلیدی: فردوسی
 
موریس مترلینگ
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦  
 
:
"موریس مترلینگ "نویسنده ،فیلسوف و طبیعیدان بزرگ بلژیکی "بعد از 87 سال زندگی  در روز6 ماه می سال 1949 بدرود حیات گفت .نام کامل او" موریس پولیدور - مترلینگ "بود و روز 29 اوت 1862 میلادی در شهر" گان "متولد شده بود .از بهترین آثار مترلینگ که در اواخر عمر کارش به جنون کشید" عقل و سرنوشت - موناوانا - پرنده آبی و مرگ "است وی در 1911 جایزه ادبی نوبل را گرفت. 

 
نگاهی تازه به آران
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥  

آران وقتی عظیمی  ، نظام وفا ، و .... را دارد یعنی همه چیز دارد و می توان از این درهای باز به خیلی جاها رفت و برگشت .

اردیبهشت یادآور سالمرگ اندیشمند فقید دکتر حسین عظیمی آرانی است

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد  که  نباشیم  و  بدانند  که  بودیم